خرید بک لینک

اعتیاد به ذهن، جزو معدود اعتیادهایی است که چندان شناخته نشده و بهاین صورت است که ما همیشه باورها و برداشتهای ذهنمان را جدی بگیریم و فقط آنچه را ذهنمان درک میکند بپذیریم. فرد معتاد، وقتی که سرخوش است، حرفهای عالمانه و عاقلانه میگوید وقتی هم که حالش خراب است و نیازمند مواد است، نمیداند چه میگوید و چه میکند، چون هیچ چیز دیگری برایش ارزش ندارد. بنابراین همیشه بین حال خوب و حال بد، در نوسان است.

معتاد ذهنی هم دائماً درگیر دوگانگی خوب و بد است. برای خودم خیلی پیش آمده که وقتی از کسی رنجیدهام همه صفات و اخلاقهای او را بد ببینم و وقتی با او خوب میشوم دوباره او را خوب ببینم. درحالیکه ممکن است واقعیت، کاملاً متفاوت باشد.

همانطور که در قسمت قبل توضیح دادم، دوگانگی، پدیدهای طبیعی است و شر یا شیطانی نیست.البته، دوگانگی دراصل از خودش موجودیتی ندارد و آنچه ما میشناسیم، وجود یا عدم هریک از آنهاست. عدم درک درست همین قضیه باعث شده بارها و بارها در طول تاریخ، افراد زیادی وقتشان را صرف مبارزه با یکی از این دوگانهها کنند. همین امروز افراد زیادی بهطور داوطلبانه به گروههایی میپیوندند که کارشان مبارزه با این یا آن مفهوم است مثل مبارزه با جنگ، مبارزه با فقر، مبارزه با دخانیات، مبارزه با فساد و غیره..

اشتباه از اینجا ناشی میشود که هریک از این مفاهیم بهطور مستقل هویتی ندارند و فقط با کموزیاد شدن مفهوم متضاد خودشان، معنا پیدا میکنند. مثلاً تاریکی بهطور مستقل مفهومی ندارد و آنچه بهعنوان تاریکی میشناسیم کمشدن یا فقدان نور است. سرما هم همین طور است. بههمین خاطر بهنظر من لازم نیست وقتمان را صرف مبارزه برای ازبینبردن چیزی کنیم، (آیا میشود برای رفع جنگ، جنگ کرد؟ آیا هر جنگی، جنگ دیگری بهدنبال ندارد؟) بلکه باید نیرویمان را بر جنبههای مثبت هرچیزی متمرکز کنیم. بهجای مبارزه دائمی با تاریکی، فقط و فقط باید شمعی روشن کرد.

کارهای یک آدم معتاد، ممکن است گاهی احمقانه باشد. مثلاً بدن و سلامتی خود را بهخطر میاندازد اما وقتی حالش خوب است ممکن است تصمیم بگیرد دیگر این کار را نکند. یک آدم درگیر قضاوتهای ذهنی هم، بارها با رنجش و ایرادگرفتن و عصبانیشدن و ناامیدشدن، سلامتی روانش را بهخطر میاندازد اما وقتی بهطور موقت از تسلط ذهن رها میشود باز کلی حرفهای قشنگ میزند و تصمیم میگیرد دوباره این کار را انجام ندهد اما تا وقتی عمیقاً به آگاهی نرسیده باشد، این حرفهای ذهنی کافی نیست و چرخه ادامه دارد. همانطُور که قبلاً اشاره کردهام، این فرد تا زمانی که از این زیر و رو شدن و بالا و پایین رفتن عمیقاً خسته نشده باشد، این کار را انجام خواهد داد. بهنظر میرسد "درد کشیدن" برای این در زندگی گنجانده شده تا ما به خودمان بیاییم و از جایی، تصمیم بگیریم دیگر درد نکشیم. وقتی تصمیم بگیریم درد نکشیم، از بالا و پایین شدن در دوگانگیها هم رها میشویم. انگار تا آن موقع توی امواج هستیم و با هر موجی زیر و رو میشویم اما وقتی آزاد باشیم، مثل این است که در ساحل، با آرامش نشستهایم و فقط ناظر امواج بالا و پایینشدن امواج هستیم. دراینصورت فقط بازیههای ذهنیمان را تماشا میکنیم و با آن بازیها دچار هیجان نمیشویم.

در اینترنت متنی منسوب به انیشتن در مورد دوگانگیها پخش شده که باوجود مشکوک بودن انتسابش به انیشتین، محتوای قابل توجهی دارد و مرتبط با موضوع این نوشته هم هست. بهعلت طولانیبودن، قسمتی از آن را اینجا هم میآورم:

... شاگرد دیگری از ته کلاس دستش را بلند کرد و پرسید: استاد! آیا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است! البته که وجود دارد. آیا تاکنون آنرا حس نکردهای؟!
پس از پاسخ استاد، اکثر شاگردان کلاس به سوال همکلاسیشان خندیدند...
شاگرد دیگری جواب داد: استاد! واقعیت آن است که سرما وجود ندارد! مطابق قانون فیزیک، چیزی که به آن سرما اطلاق میشود، زمانی معنی دارد که گرما وجود نداشته باشد. دقت کنید! در صورتی میتوان شیء و یا موجودی را مورد مطالعه و آزمایش قرار داد که انرژی داشته باشد یا آنکه ناقل آن بوده و بتواند آنرا انتقال دهد...استاد! گرما پدیده ای است که باعث میشود شیء و یا موجودی آنرا انتقال دهد و یا آنرا داشته باشد. صفر مطلق به معنای نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات و بازده میشوند. پس درواقع، در این شرایط نمیتوان گفت که سرما وجود دارد، بلکه در این دمای منفی ۴۶۰ درجه فارانهایت، هیچ گرمایی وجود ندارد! واقعیت آن است که بشر، کلمه "سرما" را برای آنکه از عدم وجود گرما توصیفی داشته باشد، ابداع کرده است...
و اما یک سوال دیگر استاد! آیا تاریکی وجود دارد؟!
استاد این بار با احتیاط پاسخ داد:البته که وجود دارد!
شاگرد پاسخ گفت: استاد! این جواب هم درست نیست! در واقع تاریکی هم وجود ندارد! تاریکی نیز درحقیقت به معنای عدم وجود نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان! در واقع همانطور که میدانید، با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمیتوانید تاریکی را اندازه بگیرید! یک پرتو بسیار کوچک نور میتواند دنیایی از تاریکی را بشکافد و آنرا روشن سازد...حال سوال این است که شما چطور میتوانید تعیین کنید که در یک فضای بهخصوص، چه میزان تاریکی وجود دارد؟! تنها کاری که میتوانید انجام دهید آن است که میزان وجود نور را در آن فضا، اندازهگیری نمایید. در واقع تاریکی نیز واژهای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بهکار میبرد...

نظر شما چیست؟

برچسب: نویسنده: شیدا شجاعی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 21:04

صفحه بندی