تا وقتی از دریچه ذهن به خودمان، اطرافیانمان و جهان نگاه میکنیم، همه چیز را دوگانه میبینیم. دوگانهانگاری، یکی از کارکردهای اساسی ذهن است و حکیمان و عارفان برجسته، از روزگار باستان تاکنون به آن اشاره کردهاند. دوگانهانگاری یعنی ندیدن کلیت منسجم و بههم پیوسته هستی و تمرکز بر هر یک از اجزای آن بهصورت جدا و ناقص. بههمین خاطر وقتی بدون عشق و تنها از دریچه برداشتهای ذهنی به دنیای اطرافمان نگاه کنیم همه چیز را در حال نوسان میبینیم و خودمان هم مثل یک الاکلنگ دائماً بین مفاهیم بهظاهر متضاد و دوگانه در حال بالاوپایین شدن هستیم.

یکی از تبعات این کار، ازدست دادن قرار و آرامش در هر لحظه است. تنها با دیدن کلیت بههمپیوسته دنیاست که میتوان از زیر و رو شدن رها شد. باید پذیرفت که غم و شادی، خوبی و بدی، تاریکی و روشنی، زشتی و زیبایی، فراز و فرود و بیم و امید، همه با هم تکمیلکننده مفهوم زندگی هستند و هیچکدام بهتنهایی هویت ندارند. این مسأله از دیرباز تاکنون مورد توجه بوده و بهعنوان مثال، حکیمان چینی، نماد مشهور یینویانگ را بههمین منظور طراحی کرده بودند که نشان دهند مفاهیم متضاد (مثل سیاهی و سپیدی) هردو در یک کل بههم پیوسته معنیدار هستند و دائماً در گردشاند و هر دو را با هم باید دید. پس لازم است انسان خردمند تنها ناظر باشد و هروقت هرکدام از آنها غالب میشوند، قرار و آرامش خود را از دست ندهد.
اگر دقت کرده باشید میبینید که شیوه همیشگی تفکر ذهنی درگیر شدن به هریک از کفههای این ترازو به صورت مجزاست. شیوه خیلی معمول آن که همهروزه در اطرافمان میبینیم "بیم و امید" است. مثلاً فرض کنید فردی در جایی راحت و آرام نشسته و همه چیز هم خوب است، ناگهان بهاو زنگ میزنند و میگویند یک ماشین در حال عبور به ماشین شما که پارک کرده بودید خورده و آن را مچاله کرده. در یک ثانیه، تمام آرامش این آدم فرضی بههم میریزد و دچار "بیم" میشود. ترس وجودش را پر میکند و ناگهان همراه با افکار خشمآلودی که سراغش آمده، دجار هیجان میشود. در همان حال که دارد آماده میشود تا خودش را به ماشین برساند دوباره به او زنگ میزنند و میگویند اشتباه شده، ماشین او نبوده، ماشین کناریاش صدمه دیده. و باز در یک لحظه، همه ترسها از بین میروند و "امید" سراغ این آدم میآید و همزمان با آن هیجانهای مثبت هم برمیگردند. اما هیچ تضمینی نیست که تا کی این ثبات، پایدار خواهد بود؛ ممکن است چند لحظه دیگر دوباره درگیر همین هیجانات دوگانه شود و بیم و امید، بهطور متناوب در نوسان باشد.
مثال بعدی عشق و عاشقیهایی است که امروزه خیلی میشود دید: دو نفر بهظاهر عاشق هم هستند که کلی دلوقلوه بههم میدهند ولی نیم ساعت بعد تا یک نفر از آنها کاری خلاف میل آن یکی میکند، ناگهان از هم متنفر میشوند. این، تعریف ذهنی عشق است نه خود عشق. و کلاً تا وقتی درگیر مفاهیم ذهنی باشیم وضعیت همینطور خواهد بود. برای همین است که خردمندان باستانی توصیه کردهبودند که فقط و فقط ناظر باشیم و قضاوت نکنیم تا از چرخه بیپایان دوگانگیها رها شویم.
ذهن عادت دارد همه چیز را از کل جدا کند و جدا ببیند. او خودش را مجزا از دیگران میبیند و برایش "مشکل من" با "مشکل دیگران" فرق دارد. درحالیکه در هستی همهچیز متصل به هم است و همه، "ما" هستیم. داستان معروفی از یک عارف نقل شده که مرتبط به موضوع ما هم هست:
میگفت: من سی سال است که استغفار می کنم به خاطر یک "الحمدلله" که گفتهام. گفتند چطور؟
گفت: من در بغداد دکاندار بودم یک وقت خبر رسید که فلان بازار بغداد را حریقی پیدا شد و سوخت. دکان من هم در آن بازار بود. به سرعت رفتم ببینم دکان من سوخته یا نه؟ کسی به من گفت: آتش به دکان تو سرایت نکرده گفتم: الحمدلله! بعد با خودم فکر کردم که آیا تنها تو در دنیا بودی؟ پس معنای شکر من این است که الحمدلله آتش دکان مرا نسوخت، دکان او را سوخت. ....
اگر بیاموزیم بهجای تکیه بر ذهن پراشکال خود، دنیا را از دریچه عشق (خوبیخواستن برای همه) ببینیم، دنیا به جای بهتری تبدیل میشود. نظر شما چیست؟
دانلود کتاب "مکالمات" نوشته کنفوسیوس
برچسب:
نویسنده: شیدا شجاعی